!لحظه ای با من باش

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم

اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم

جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم

اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم

مجنونم و مستم

به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

مجنونم و دل را به چشمان تو بستم

هشیار شدم آخر از دام تو جستم

مجنونم و مستم

عاشقم و خستم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط HAMID نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

گفت یارب از چه خارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم،تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت : ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط HAMID نظرات () |

خداوندا پرسشی دارم...؟

رها کن آسمانها را،بیا اینجا قضاوت کن

ببینم در زمین یک مرد پیدا میکنی یا نه؟

تو هم مثله همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟

بندگانت را از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟

برای آخرین پرسش

قیامت را بگو،مردانه،برپا میکنی یا نه؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

لالا لالا بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب مینویسه

یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس

یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

 

                                                           زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

قصه ی عشقی که میگم،عشق لیلای مجنونه

با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده،شده آقای این خونه

تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق میکنه می میره

با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره

میگه باید بسازه و این مثله یه دستوره

همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره

عاقبت لیلیه ما مثه گلهای گلخونه

تو قاب سرد و شیشه ای پژمرده و دلخونه

حکایت عشق اونا مثه برف زمستونه

اومدنش خیلی قشنگ،آب کردنش آسونه

قلب تو خالی از عشقو بی روحو سوتو کوره

عاشق کشی مرامته،نگات سرده و مغروره

عشقو ببین توی چشاش از کینه ی تو دوره

یه کاری کن توهم براش چرا عاشقیتم زوره؟

زوره،عشقه تو زوره،احساس همیشه کوره

هر جا خودخواهی باشه،انصاف از اونجا دوره!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

خیلی وقت بود که انقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم!

 

 

میگی بازم کنار هم دیگه واژه بچین؟

راجب چی؟...باشه بشین

چشاتو باز کن یه لحظه مال من باش

یه لحظه بیا توی حس و حال من باش

 

پس میکروفونو به دست من تو بده بگم

از این زمونه و از دلی که تکه تکه است

هر آهنگ منم مساوی ذکر یک درد

جز اینم ندارم یه فکر بهتر

از جومونگی بگم که شده سمبل رشادت

ایران براش شده مثل صندوق تجارت

پس هنرمند وطن الان کجاس،نیس؟

اون تو زیر زمین میخونه چونکه مجاز نیس

 

از چی بگم برات؟

انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد؟

به جز کاغذ سفید پاره،خوب آره رفیق

حرف توشه،ولی با خودکاره سفید

تو هم مثله منی،تو هم کم درد نداری

درد اصلیت اینه که تو هم درد نداری

من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره

ولی این اشکارو کی میخواد گردن بگیره؟

 

از چی بگم؟

خدا از این بنده های خسته

از این همه درد تموم دنده هام شکسته

خنده هامو نبین،این خنده هام یه چسبه رو لبم

این منم با یه ردپای خسته

 

از چی بگم؟

بگو از یه روح زخمی

که باید یه تنه بره تو قلب کوهه سختی

از روزایی که خط خوردن توی تقویم

خبر میدن از یه اجتماع رو به تخریب

 

از چی بگم؟

از بچه های پایین شهر؟

که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب

اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست

تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست

یا که بگم از اون رفقای کاخ نشین

که هستن تو واردات کالای ساخت چین

تو به من اینو بگو،من از چی بگم خوب؟

ما گفتیم و تموم دردا ریشه کن شد؟

 

از چی بگم برات؟

شاید قصه دوس داری

مثل قصه ی اون هم کلاسیان روستایی

اگه قصه تلخه،گناه واقعیت

داستان نرگس و گلای باغ میهن

که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی

یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم

چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت

آتشی که پوست بچه ها رو مثه گرگ گرفت

یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت

زود بدویین سمت در،ولی درم قفل بود

چشام خشک شد یه کم بهم اشک بده ایزد!

این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن؟

کودکی مرد در راه کلاسی که

سوخت و منتظر یه جراح پلاستیکه

یاس نمیخواد ته قصه رو هرگز ببنده

چون باز دلش میخواد که نرگس بخنده

 

از چی بگم؟

که صبح نشده غروب زد

تو قلب بچه های مدرسه ی درودزن

غصه نخور صدامو بشنو از زیز خونه ات

من صداتو به گوش همه میرسونم

 

از چی بگم؟

از دلی که فقط اسمش دله

یا عمری که نصفش اشکه،نصفش گله

یا از روح توی زندون که جسمش وله

آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده

 

از چی بگم؟

بگو از یه روح زخمی

که باید یک تنه بره تو قلب کوه سختی

ولی قسم به خدا،قسم به روح تختی

که من بدون ترس میرم به سوی تقدیر

خیلی خشنه زندگی ولی حوصله کردم

تو فشن زندگی من یه مدل دردم

ولی دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم

و اومدم جلو که پی دردسر بگردم

 

از چی بگم...!؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

یه حرفایی همیشه هست

که از عمق نگاه پیداست

از اون حرفای تلخی که

مثه شعر فروغ زیباست

از اون حرفا که یک عمره

به گوش ما شده ممنوع

از اون حرفای بی پرده

شبیه شعری از شاملو

از اون حرفا که می ترسی

از اون حرفا که باید زد

از اون درد دلای خوب

از اون حرفای خیلی بد

نگفتم و نمی گم ها

حقیقتهای پنهونی

از اون حرفا که میدونم

از اون حرفا که میدونی

 

به زیر سقف این خونه

منم مثله تو مهمونم

منم مثله تو میدونم

تو این خونه نمیمونم

 

یه حرفایی همیشه هست

که از درد توی سینه است

مثه رپ خونیه شاهین

پر از عشق و پر از کینه است

پر از ناگفته هایی که

خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاغت نمیاره

همه حرفامونو میگه

 

به زیر سقف این خونه

منم مثله تو مهمونم

منم مثله تو میدونم

تو این خونه نمیمونم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت،هم کلید زندگیست

گفت:زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان هست،آن هم ارمنی است!

                  

                                                                          پروین اعتصامی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٦ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید     

                                    معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

                                    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید    

                                    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید  

                                   یک بار از این خانه بر این بام برایید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید     

                                   از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت    

                                   یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد  

                                   افسوس گه بر گنج شما پرده شمایید

 

                                                                                                          مولانا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

شیر مادر،مهر مادر،جانشین ندارد.

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد.

پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم.

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت.

جز معلم عزیز ریاضی ام،که همیشه میگفت:

گوساله،بتمرگ!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |

در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط HAMID نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ