ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقت رفتنت باشد مرد هم گریه می کند وقتی سر من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد رو به رویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت توی دنیای دوست داشتنی بهترین دوس دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد چمدانی نشسته بر دوشت زخمهایی به قلب مقلوبت پرتگاهی به نام آزادی،مقصد راه آهنت باشد عشق مکثی است قبل بیداری،انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت تیغ هم روی گردنت باشد خسته از انقلاب و آزادی فندکی در میاوری شاید هجده تیر بی سرانجامی،توی سیگار بهمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی به همه عشق را نشان بدهی بعد در راه دوست جان بدهی دوستت عاشق زنت باشد بیست و چهارم بهمن ماه،چهل و پنجمین سالگرد خاموشی بانوی شعر،فروغی که گفت: مرگ من روزی فرا خواهد رسید عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدیم نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد پند دلبند تو در گوش من آید هیهات ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ غریب واره دیر آشنا خداحافظ به قله ات نرسانید بخت کوتاهم بلند پایه ی بالا بلا خداحافظ تو ابتدای خوش ماجرای من بودی ای انتهای بد ماجرا خداحافظ به بسترت نرسیدند کوزه های عطش سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ میان ماندن و رفتن درنگ می کشتم بگو سلام بگویم و یا خداحافظ قبول می کنم از چشمهای معصومت که بی گناه ترینی ولی خداحافظ اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا ولی برای همیشه تو را خداحافظ خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید! خاطرات نه سر دارند و نه ته بی هوا می آیند تا خفه ات کنند می رسند... گاهی وسط یک فکر گاهی وسط یک خیابان سردت می کنند،داغت می کنند رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!! بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که دل غمگین و جان خستم اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم بیا شکوه از دل کن که من نازک دلی خستم جدایی را حکایت کن که من زخمی آن هستم اگر از زخم دل پرسی برایش مرحمی بستم مجنونم و مستم به پای تو نشستم آخر ز بدیهات بیچاره شکستم برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم دگر اینجا نمی مانم رهایی از وفا جستم برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم نمی خواهم تو را دیگر بدان از دام تو رستم مجنونم و مستم به پای تو نشستم آخر ز بدیهات بیچاره شکستم مجنونم و دل را به چشمان تو بستم هشیار شدم آخر از دام تو جستم مجنونم و مستم عاشقم و خستم یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود گفت یارب از چه خارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ خسته ام زین عشق دل خونم نکن من که مجنونم،تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو،من نیستم گفت : ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم خداوندا پرسشی دارم...؟ رها کن آسمانها را،بیا اینجا قضاوت کن ببینم در زمین یک مرد پیدا میکنی یا نه؟ تو هم مثله همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟ بندگانت را از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟ برای آخرین پرسش قیامت را بگو،مردانه،برپا میکنی یا نه؟ لالا لالا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه...! مگسی را کشتم! نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم! زنده یاد حسین پناهی قصه ی عشقی که میگم،عشق لیلای مجنونه با یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه مجنون سر عقل اومده،شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه اما لیلی بی مجنونش دق میکنه می میره با یه اخم کوچیک اون دلش ماتم میگیره میگه باید بسازه و این مثله یه دستوره همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره عاقبت لیلیه ما مثه گلهای گلخونه تو قاب سرد و شیشه ای پژمرده و دلخونه حکایت عشق اونا مثه برف زمستونه اومدنش خیلی قشنگ،آب کردنش آسونه قلب تو خالی از عشقو بی روحو سوتو کوره عاشق کشی مرامته،نگات سرده و مغروره عشقو ببین توی چشاش از کینه ی تو دوره یه کاری کن توهم براش چرا عاشقیتم زوره؟ زوره،عشقه تو زوره،احساس همیشه کوره هر جا خودخواهی باشه،انصاف از اونجا دوره! خیلی وقت بود که انقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم! میگی بازم کنار هم دیگه واژه بچین؟ راجب چی؟...باشه بشین چشاتو باز کن یه لحظه مال من باش یه لحظه بیا توی حس و حال من باش پس میکروفونو به دست من تو بده بگم از این زمونه و از دلی که تکه تکه است هر آهنگ منم مساوی ذکر یک درد جز اینم ندارم یه فکر بهتر از جومونگی بگم که شده سمبل رشادت ایران براش شده مثل صندوق تجارت پس هنرمند وطن الان کجاس،نیس؟ اون تو زیر زمین میخونه چونکه مجاز نیس از چی بگم برات؟ انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد؟ به جز کاغذ سفید پاره،خوب آره رفیق حرف توشه،ولی با خودکاره سفید تو هم مثله منی،تو هم کم درد نداری درد اصلیت اینه که تو هم درد نداری من کسی نیستم با این زخما دردم بگیره ولی این اشکارو کی میخواد گردن بگیره؟ از چی بگم؟ خدا از این بنده های خسته از این همه درد تموم دنده هام شکسته خنده هامو نبین،این خنده هام یه چسبه رو لبم این منم با یه ردپای خسته از چی بگم؟ بگو از یه روح زخمی که باید یه تنه بره تو قلب کوهه سختی از روزایی که خط خوردن توی تقویم خبر میدن از یه اجتماع رو به تخریب از چی بگم؟ از بچه های پایین شهر؟ که غذا واسه خوردن دارن ماهی یه شب اون که تنها دلیل خوابش به عشق فرداست تنها پاتوق عشق و حالش بهشت زهراست یا که بگم از اون رفقای کاخ نشین که هستن تو واردات کالای ساخت چین تو به من اینو بگو،من از چی بگم خوب؟ ما گفتیم و تموم دردا ریشه کن شد؟ از چی بگم برات؟ شاید قصه دوس داری مثل قصه ی اون هم کلاسیان روستایی اگه قصه تلخه،گناه واقعیت داستان نرگس و گلای باغ میهن که نشستن با صد چرا و افسوس کاشکی یه بخاری جای چراغ نفت سوز داشتیم چراغ افتاد توی کلاس و گر گرفت آتشی که پوست بچه ها رو مثه گرگ گرفت یه طفل معصوم با داد و فریاد گفت زود بدویین سمت در،ولی درم قفل بود چشام خشک شد یه کم بهم اشک بده ایزد! این بچه ها با کدوم دست مشق بنویسن؟ کودکی مرد در راه کلاسی که سوخت و منتظر یه جراح پلاستیکه یاس نمیخواد ته قصه رو هرگز ببنده چون باز دلش میخواد که نرگس بخنده از چی بگم؟ که صبح نشده غروب زد تو قلب بچه های مدرسه ی درودزن غصه نخور صدامو بشنو از زیز خونه ات من صداتو به گوش همه میرسونم از چی بگم؟ از دلی که فقط اسمش دله یا عمری که نصفش اشکه،نصفش گله یا از روح توی زندون که جسمش وله آدم مجبوره که با شرایط وفقش بده از چی بگم؟ بگو از یه روح زخمی که باید یک تنه بره تو قلب کوه سختی ولی قسم به خدا،قسم به روح تختی که من بدون ترس میرم به سوی تقدیر خیلی خشنه زندگی ولی حوصله کردم تو فشن زندگی من یه مدل دردم ولی دفتر گذشته هامو ذره ذره کردم و اومدم جلو که پی دردسر بگردم از چی بگم...!؟ یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست از اون حرفا که یک عمره به گوش ما شده ممنوع از اون حرفای بی پرده شبیه شعری از شاملو از اون حرفا که می ترسی از اون حرفا که باید زد از اون درد دلای خوب از اون حرفای خیلی بد نگفتم و نمی گم ها حقیقتهای پنهونی از اون حرفا که میدونم از اون حرفا که میدونی به زیر سقف این خونه منم مثله تو مهمونم منم مثله تو میدونم تو این خونه نمیمونم یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است مثه رپ خونیه شاهین پر از عشق و پر از کینه است پر از ناگفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه دلش طاغت نمیاره همه حرفامونو میگه به زیر سقف این خونه منم مثله تو مهمونم منم مثله تو میدونم تو این خونه نمیمونم واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت،هم کلید زندگیست گفت:زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست،آن هم ارمنی است! پروین اعتصامی ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همینجاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برایید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس گه بر گنج شما پرده شمایید مولانا![]()
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ![]()
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


